مسجدی به رنگ انتظار

0
215

روزها از پس هم و شب‌ها از پی هم می‌گذرند. فصل‌ها می‌آیند و به سرعت باد می‌روند. درختان برافراشته لحظه‌ای لباس سبز بر تن می‌کنند و لحظه‌ای دیگر رنگ زرد به خود می‌گیرند. سال‌ها و سده‌های بسیاری به یک چشم برهم زدن از پی هم می‌روند. خشت روی خشت چیده می‌شود مسجدی در دل یک شهر تبلور می‌یابد؛ مسجدی به رنگ و بوی عاشقان انتظار، مسجدی به وسعت چشم‌های منتظر.
آقاجان!
هزار سال درختان روییدند و بادها وزیدند، گل‌ها شکفتند و پژمردند، انسان‌ها چشم به جهان باز کردند و بستند تا زمان حرکت کند تا نکند آنی بایستد؛ چرا که مقصد شما بودید و زمان در حسرت و تلاطم دیدار شما مسجدی ساخت تا صدای عاشقانه اذان‌های انتظار از دل این مسجد باریدن بگیرد و انتظار به آغوش گرفته شود؛ انتظاری که شاکله آفرینش بود.
مولای من!
مسجدی بنا کرده‌اید که ماجراهای فراوانی را از سر گذرانده؛ گاهی گنبد آبی‌اش نگاه کودکی را برده و خاطره‌ای همیشگی برایش ساخته و زمانی هم دل‌ لبریز از غصه و یأس را به خشنودی و اشک شوق مبدل کرده؛ چرا که در دل این مسجد شمایید که فارغ از بد و خوب بودن‌مان صدای‌مان را می‌شنوید، اشک‌های‌مان را می‌خرید و دل‌های غبارآلودمان را بدون ذره‌‌ای منت تطهیر می‌کنید.
آقای مهربانم!
در ازدحام روزمره‌گی‌ها یادمان می‌رود که این دل توجه و تطهیر می‌خواهد، غرق در این روزهای تکراری فراموش می‌کنیم دل‌مان حرف‌هایی دارد که در مأوای خودش زبان باز می‌کند؛ محلی مانند مسجد جمکران.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید