کمک کردن همیشه مادی نیست!

نکته: روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود، روی تابلو خوانده می‌شد: «من کور هستم لطفاً کمک کنید.» روزنامه‌نگار خلاقی که از کنار او می‌گذشت نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت. آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه‌نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ‌وقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد :امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آن را ببینم !…
نظر: در کمک کردن افراد نیازمند صرفاً جنبه مالی آن مدنظر نیست، چه‌بسا گاهی کمک روحی، عاطفی و راهنمایی برای حل مشکلات از کمک مالی مهم‌تر و کارگشاتر است.

فقیر کیست؟

نکته: روزی مرد ثروتمندی، پسربچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند چقدر فقیر هستند شاید قدر موقعیتش را بیشتر بداند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت درباره سفرمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود، پدر!
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: فکر می‌کنم!
پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر گفت: متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعاً چقدر فقیر هستیم!
نظر: ثروت واقعی داشته‌های انسانی ماست و این در حالی است که همیشه ما به کسی که درآمد و انباشت ثروت بیشتری دارد ثروتمند گفته‌ایم. ثروت انسان‌ها روزی تمام می‌شود اما این ارزش‌های انسانی است که هیچ‌گاه پایان نمی‌یابد. متأسفانه در جامعه ما ثروت به‌مثابه یک ارزش نمادین به‌گونه‌ای ارزش پیدا کرده است که ارزش‌های انسانی در سایه قرار گرفته‌اند. حضرت علی(ع) در این‌باره می‌فرمایند: «خَیْرُ الغِنا غِناءُ النَّفْسِ»؛ بهترین توانگری، توانگری روحی است.

تفکر خرچنگی…؟!

نکته: می‌گویند اگر چند خرچنگ را در جعبه‌ای رو باز قرار دهند، همان جا باقی می‌مانند و از جعبه خارج نمی‌شوند. این درحالی است که آنان به‌راحتی می‌توانند از جعبه بالا بخزند و از آن خارج شوند. علتش این است که به محض اینکه خرچنگی بخواهد بالا رود و از جعبه خارج شود، خرچنگ‌های دیگر آن را پایین می‌کشند و به این‌ترتیب، هیچ‌یک از آنها آزاد نمی‌شوند و در نتیجه سرنوشت تک‌تک آنها مرگ است! این حرکت خرچنگ‌ها به تفکر خرچنگی مشهور است!
نظر: این مطلب درباره انسان‌های حسود نیز صادق است و آنها چون هیچ‌گاه خود نمی‌توانند در زندگی و کار‌شان پیشرفت کنند، دیگران را نیز از موفقیت بازمی‌دارند و حتی تا جایی پیش می‌روند که حاضرند خود را نابود کنند، اما آدم موفق را از مسیر موفقیت، خارج سازند! از همین‌روست که از این خصیصه در اسلام، به‌عنوان خصیصه‌ای نکوهیده و زشت نامبرده می‌شود و در آیات و روایات، مسلمانان را از آن برحذر می‌دارند.

ابزار کلیدی تسلط استعمار؟!

نکته: روزی از چرچیل، نخست‌وزیر حاضرجواب و مکار انگلیس پرسیدند: چرا تا آن سوی اقیانوس هند می‌روید و دولت استعماری هند شرقی راه می‌اندازید! اما در بیخ گوشتان، ایرلند شمالی را نمی‌توانید تحت‌ تسلط خود درآورید و با آن مشکل دارید؟! چرچیل پاسخ داد: ما برای پیشبرد اهداف خود دو ابزار مهم نیاز داریم که در ایرلند نداریم. می‌پرسند: آن دو ابزار چیست؟ چرچیل پاسخ می‌دهد: اکثریت نادان و اقلیت خائن!
نظر: همواره استفاده از اکثریت جاهل و اقلیت خائن در کشورها نه‌تنها در دوران استعمار کهن مرسوم بوده که در حال حاضر و در استعمار جدید و نوین هم دولت‌های مستکبر غربی از همین دو ابزار مهم و کلیدی برای تسلط بر کشورهای هدف استفاده بسیاری می‌کنند؛ یعنی از جهل برخی و خیانت برخی دیگر در این کشورها، بیشترین بهره را برای پیشبرد اهداف‌شان می‌برند.

باتجربه‌ها قابل اعتمادترند!

نکته: می‌گویند پدری به هنگام مرگ، این سه وصیت را به فرزند ناخلفش کرد:
۱ـ اگر خواستی ملکی را بفروشی، ابتدا دستی به آن بکش و بعد آن را بفروش.
۲ـ اگر خواستی قمار کنی، با بزرگ‌ترین قمارباز شهر بازی کن.
۳ـ اگر خواستی مواد بکشی، با معتاد بزرگسالی شروع کن!
پس از مرگ پدر، پسر تصمیم به فروش منزل گرفت، طبق وصیت پدر آن را سروسامان داد، اما پس از اتمام کار، چون دید خانه بسیار زیبا شده، گفت: حیف است آن را بفروشم و نفروخت. برای قمار هم به سراغ قمارباز بزرگ شهر رفت، دید در خرابه‌ای زندگی می‌کند، دلیلش را که جویا شد، دانست که همه دارایی‌اش را در قمار از دست داده است. پس منصرف شد. بنا بر وصیت پدر به سراغ پدر یکی از دوستانش برای کشیدن مواد رفت تا با او شروع کند، اما او را به دلیل مصرف زیاد مواد، نزدیک به مرگ یافت. پس به عمق نصایح پدرش پی برد و به راه راست بازگشت…!
نظر: انسان خوب است در هر کاری، با باتجربه‌ترین و پخته‌ترین انسان‌ها همراه شود تا کارش به سرانجامی نیک برسد، نه اینکه به دلیل مشورت گرفتن از افراد ناپخته و بی‌تجربه دست به اقداماتی بزند که بعدها انگشت ندامت به دندان گیرد و پشیمان شود. در هر کاری باید با باتجربه‌ها و متخصصان آن کار مشورت و سپس اقدام کرد.

گرفتن تصمیم‌های بزرگ…؟!

نکته: می‌گویند وقتی طارق‌بن‌زیاد فرمانده بزرگ اسلام (که ایرانی و از قوم کرد بود) قصد داشت از شمال آفریقا پا به جنوب اروپا بگذارد و دروازه‌های آن را بر روی مسلمانان بگشاید. با توجه به تجهیزات و عِده و عُده کم نیروهایش در مقابل سپاه یکصد هزار نفری و مجهز دشمن، با خود اندیشید که امروز باید بزرگ‌ترین تصمیم عمر خود را بگیرد؛ تصمیمی که می‌توانست حیات و ممات او و جایگاه و مقامش در آینده به آن بستگی داشته باشد. تاریخ می‌نویسد: طارق تصمیم بزرگ خود را گرفت و براساس آن تصمیم، تمام کشتی‌هایی که نیروهایش را از شمال آفریقا به سواحل اسپانیا رسانده بود، آتش زد، تا معدود نیروهای متزلزل او بدانند که دیگر هیچ راه برگشتی نخواهد بود؛ یعنی، یا باید پیروز شوند یا کشته شوند! و تاریخ نشان داد، این تصمیم خطرناک و طارق فتحی بزرگ و البته، درسی بزرگ‌تر برای تمام فرماندهان بعدی شد.
نظر: گاه انسان در بزنگاه‌هایی به گرفتن تصمیماتی بزرگ نیاز دارد؛ تصمیماتی که گاه آنقدر خطرش زیاد است که حیات و ممات و جایگاه و پست و مقام و آینده‌اش به آن بستگی دارد، ولی با این‌حال، مردان بزرگ تصمیمات بزرگ می‌گیرند، حتی اگر به‌ظاهر به زیان آنان باشد. انسان اگر ترس از دست دادن پست و مقام و جایگاه و… مادی خود را نداشته باشد و برای خدا و از روی عقلانیت تصمیم درست بگیرد، احتمال موفقیت تصمیمش در همه مسائل زیاد خواهد بود. تصمیمات بزرگ نیازمند مردان بزرگ، شجاع و نترس است!

سرمایه‌های انسانی سازمان را فراری ندهیم!

نکته: گفته می‌شود چشم‌ پزشکی جهان سومی که جزو بهترین چشم پزشکان جهان بود، مقیم یک کشور پیشرفته غربی شده بود و هر از گاه برحسب وظیفه ملی‌اش، به کشور زادگاهش برمی‌گشت و به مداوای بیماران هموطن خود مشغول می‌شد. در یکی از این سفرها هنگام بازگشت به کشور غربی محل اقامت خود، پلیس فرودگاه کشورش به نیم‌کیلو طلای همراه همسر ایشان اعتراض کرد. جناب چشم‌پزشک از پلیس علت آن را جویا شد و پلیس جوان گفت: خروج این حجم طلا چون ارز و سرمایه ملی است، ممنوع است و شما نمی‌توانید آن را خارج کنید. گفت‌وگوی چشم پزشک با پلیس به جایی نرسید و پلیس جوان با تحکم و عصبانیت با چشم پزشک برخورد کرد. در این هنگام آقای چشم‌پزشک، نیم‌کیلو طلای همراه همسرش را پیش پلیس جوان کشورش انداخت و با تأسف گفت: ارز و سرمایه ملی که می‌گویی منم که دارم خارج می‌شوم و دیگر هم به کشور باز نخواهم گشت…؟!
نظر: گاهی برخی ندانم‌کاری‌ها، تنگ‌نظری‌ها، حسادت‌ها و بی‌‌تدبیری‌های مدیریتی و… سبب می‌شود که برخی نیروهای انسانی پخته و باتجربه و کارآمد و متخصص که ارز و سرمایه‌ یک کشور، سازمان و اداره هستند، عطای خدمت را به لقای آن در آن کشور و سازمان و اداره ببخشند! و از آن سازمان و… خارج شوند. نکته خسارت‌باری که جایگزینی نیز برای آن نمی‌توان یافت. سرمایه‌های انسانی سازمان را با بی‌تدبیری از دست ندهیم!

nokteh

وقتی دل دشمن هم برای امام حسین(ع) می‌سوزد!

نکته: ابوخلیق را پیش مختار بردند. مختار از او پرسید: ای ملعون، در کربلا هیچ‌گاه دلت به حال آقای ما، حسین(ع) سوخت؟ گفت: بلی ای امیر، یک مرتبه آنقدر دلم سوخت که مرگ خود را از خدا خواستم تا آن حالت زار حضرت را نبینم. فرمود: بگو ببینم چه وقت بود؟ گفت: امیر، هنگامی که سیدالشهداء(ع) طفل کشته خود را زیر عبا گرفت و از میدان برگشت،‌ رو به خیمه‌ها کرد. من تماشا می‌کردم،‌ دیدم زنی مجلله، چادر به سر و نقاب به صورت، بیرون خیمه ایستاده،‌ گویا مادر آن طفل بود که منتظر بچه‌اش ‌بود. همین‌که امام(ع) چشمش به مادر افتاد که منتظر ایستاده،‌ برگشت مقداری صبر کرده، دوباره رو به خیمه آورد. باز خجالت کشیده، برگشت. تا سه مرتبه امام رو به خیام رفت و برگشت و از مادر علی‌اصغر خجالت کشید. چون آن حالت حسین(ع) را دیدم جگرم کباب شد.
مختار گفت: ای ملعون، آخر چه شد؟ گفت: امیر، بالاخره امام از مرکب پیاده شد، طفل را روی زمین نهاد و با غلاف شمشیر قبری حفر کرد، بر آن طفل نماز خواند و او را به خاک سپرد و برگشت. مختار از شنیدن این گفتار صیحه‌ای کشید،‌ افتاد و غش کرد.
نظر: حسین جان چه زیبا گفته‌اند که «لایوم کیومک یا اباعبدالله».
بابی انت و امی یا حسین!

nokteh

باد آورده را باد می‌برد…!

نکته: گفته می‌شود «بیل گیتس» رئیس و موسس شرکت مایکروسافت پس از خوردن غذا در یک رستوران، پنج دلار انعام، به پیشخدمت میزش داد. پیشخدمت ناراحت شد. بیل گیتس، متوجه ناراحتی او شد. از وی سوال کرد؛ چه اتفاقی افتاده است؟ پیشخدمت گفت: من متعجب شدم به دلیل اینکه، در میز کناری، پسر شما ۵۰ دلار به من انعام داد، در حالی که شما که پدر او و پولدارترین انسان روی زمین هستید، فقط پنج دلار به من انعام می‌دهید…! گیتس خندید و این جواب معنادار را داد: «او (پسرم) پسر پولدارترین مرد روی زمین است و من پسر یک نجار ساده‌ام!»
نظر: گاهی انسان به دلیل قرار داشتن در میان نعمت‌ها، به‌ویژه نعمت‌هایی که زحمتی برای آنها نکشیده است، قدر آن را به خوبی نمی‌داند. از این رو اسراف و تبذیر در اینگونه نعمت‌ها فراوان است. در حالی که اگر انسان برای آنچه به دست آورده، زحمت کشیده باشد، قطعاً قدر داشته‌های خود را خیلی بیشتر خواهد دانست. لذت زندگی نیز در سختی و کوششی است که برای به دست آوردن داشته‌های‌مان می‌کشیم. به قول معروف؛ باد آورده را باد می‌برد، چرا که زحمتی برای آن کشیده نشده تا قدرش دانسته شود!

ما دین‌مان را چگونه معرفی می‌کنیم…؟!

نکته: در جایی می‌خواندم که یکی از ایرانیانی که سال‌ها در یکی از کشورهای اروپایی زندگی کرده بود، تعریف می‌کرد؛ برای اجاره‌ خانه به یکی از بنگاه‌های مسکن آن کشور رفتم. بنگاه‌دار رو به من گفت: خانه‌ای دارم در فلان منطقه (منطقه‌ای گران‌قیمت و خوب) که محیطی آرام و باصفا و تمیز و… دارد و همسایه‌ها هم همه یهودی هستند و بی‌آزار و… ! ولی قیمتش گران است. منطقه‌ای دیگر را هم که به پول ما می‌خورد معرفی کرد، ولی در معرفی آن گفت؛ این منطقه تمیز نیست، شلوغ است و… البته همسایه‌های‌تان هم مسلمان هستند…! تازه فهمیدم که نگاه آنها با توجه به رفتارهای ساختگی و ظاهرسازانه یهودی‌ها، با آنان و مسلمانان چگونه است؟!
نظر: یکی از خیانت‌ها و جنایات ما نسبت به اسلام که دینی سراسر رحمت و مهربانی است ـ که هزاران نکته و روایت برای برخورد خوب با همسایه و مردم و جامعه در خود دارد ـ این است که به نام اسلام، به‌گونه‌ای رفتار می‌کنیم که چهره این دین مبین را در نزد دیگر مردمان، به ویژه غیرمسلمانان مخدوش می‌سازیم. چرا باید به‌گونه‌ای رفتار کنیم که کسی با دیدن ما، از دین و مذهب ما بیزار شده و از آن فراری شود؟! ما که داعش را مخدوش‌کننده چهره اسلام می‌دانیم، آیا خودمان به‌عنوان یک مسلمان و انسان مذهبی کاری می‌کنیم که با دیدن رفتار ما، دیگران به این دین بزرگ جذب شوند. یادمان باشد مردم به اعمال ما نگاه می‌کنند، نه گفتار و سخنرانی‌های‌ زیبای‌مان!