غرب‌زدگی!

0
81

برای شنیدن صوتی این مطلب؛ فایل سوم را پخش کنید. شما می‌توانید دیگر نسخه صوتی‌ها را در همین‌جا و یا پست اختصاصی مربوط به هرکدام، بشوید

به سرعت خودم را به خیابان رساندم. دیر شده بود. نگاهی به ترافیک و ماشین‌هایی که به کندی در حرکت بودند، انداختم. از خودم عصبانی بودم، این بی‌نظمی داشت همه زندگی‌ام را تحت تأثیر قرار می‌داد. فکر می‌کردم همین که مریم و بچه‌ها دوروبرم نباشند، کارها به سرعت پیش می‌رود؛ اما اشتباه کرده بودم. این یک‌ هفته‌ که خانواده‌ام را به بهانه کرونا به شهرستان فرستاده بودم، بی‌نظمی‌هایم بیشتر شده بود. نگاهی به مچ دستم انداختم. باز هم ساعتم را فراموش کرده بودم. طبق معمول باید دست به دامن تلفن همراهی می‌شدم که جای همه‌چیز را در زندگی پر کرده بود. تاکسی نو و تمیزی جلوی پایم توقف کرد سوار شدم. راننده که مرد جاافتاده و خوش‌برخوردی به نظر می‌آمد، سلام و صبح به خیری گفت و راه افتاد. نگاهم به ساعت ماشین افتاد. به نظر زمان را پنج شش ساعتی جلوتر نشان می‌داد. سؤال بیهوده‌ای در ذهنم شکل گرفت و به زبانم آمد: «حاجی ساعتت خرابه، دقیق نیست انگار.» می‌توانستم از پشت ماسکش خنده‌اش را حس کنم.
ـ ساعت درسته، ولی نه به وقت ایران، به وقت اروپا.
غرب‌زدگی تا به این حد را ندیده بودم. سوژه خوبی برای کنکاش‌های روانشناسانه پیدا کردم. گفتم: «حالا چرا اروپا؟ آمریکا هم جای بدی نیست ها…» حرفم را قطع کرد.
ـ دخترم اونجاست، درس می‌خونه. رو ساعت اونجا تنظیم کردم. دل‌خوشی من هم این ساعته!
با شنیدن این جمله وا رفتم، گفتم: «همین؟ دونستن ساعت اونجا دل‌خوشت می‌کنه، حاجی؟» ماسکش را برداشت. خنده زیبایی تحویلم داد.
ـ همین که نه فقط؛ مثلاً می‌دونم الآن خوابه، دو سه ساعت دیگه زنگ می‌زنم بیدارش می‌کنم. به وقت اونجا ساعت ۷ کلاس داره، بعد که بره کلاس و بیاد خونه، ساعت ۱۲ شب اینجاست، شب به خیرش رو می‌گم و از حالش باخبر می‌شم. بعد روز از نو روزی از نو. جمعه و شنبه رو ولی می‌تونه بخوابه تا ۹ صبح. بهش می‌گم کاش اونجام نون سنگک بود با خامه می‌زدی به بدن! الآن یک سال و نیمه اونجاست باورت می‌شه من لب به نون سنگک نزدم؟ صورتش را برگرداند. نمی‌خواست اشک‌هایش را ببینم. عشق در ذهن یک راننده ساده تاکسی چه رنگ و بوی زیبایی داشت. از ماشین پیاده شدم. یک هفته‌ می‌شد که دخترم «نفس» و پسرم «آرمان» را ندیده بودم، حتی صدای‌شان را هم نشنیده بودم. فقط چند کلمه‌ای با همسرم صحبت می‌کردم و تمام. حس یک انسان غرب‌زده را داشتم. بدون آنکه حتی دوست داشته باشم یک ساعت را در جایی غیر از کشورم بگذرانم. پیاده‌روی تا رسیدن به اداره فرصت خوبی بود تا از احوال‌شان باخبر شوم و خودم را پدری دلسوز و نگران نشان دهم. چند بوق ممتد و بعد صدای مریم که هراسان و خواب‌آلود به نظر می‌آمد. با اکراه گفتم: «چیزی نشده؛ می‌خواستم با بچه‌ها حرف بزنم، دلم براتون تنگ شده…»
ـ الآن آخه؟ ساعت ۷ صبح؟ ما که اروپا نیستیم، دو ساعت با تو فاصله داریم. نمی‌دونی بچه‌ها تا ۱۰ خوابن؟
خجالت‌زده به کار مضحکم فکر کردم. وارد اداره شدم. دو روز آخر هفته را مرخصی گرفتم. باید آثار غرب‌زدگی را از وجودم پاک می‌کردم.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید