عیدی

0
71

برای شنیدن صوتی این مطلب؛فایل سوم را پخش کنید. شما می‌توانید دیگر نسخه صوتی‌ها را در همین‌جا و یا پست اختصاصی مربوط به هرکدام، بشوید.

روی‭ ‬صندلی‭ ‬کنار‭ ‬میز‭ ‬پذیرش‭ ‬ولو‭ ‬شد‭. ‬به‭ ‬پاهایش‭ ‬نگاه‭ ‬کرد،‭ ‬چه‭ ‬فشاری‭ ‬را‭ ‬تحمل‭ ‬می‌کردند‭. ‬مدام‭ ‬از‭ ‬این‭ ‬اتاق‭ ‬به‭ ‬آن‭ ‬اتاق،‭ ‬در‭ ‬حال‭ ‬رفت‭ ‬و‭ ‬آمد‭ ‬بود‭ ‬و‭ ‬کار‭ ‬در‭ ‬این‭ ‬روزها‭ ‬تمامی‭ ‬نداشت‭. ‬به‭ ‬علاوه‭ ‬ماسک‭ ‬و‭ ‬شیلد‭ ‬و‭ ‬گان‭ ‬حالش‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬هم‭ ‬می‌زد‭. ‬با‭ ‬خودش‭ ‬فکر‭ ‬کرد‭ ‬چه‭ ‬روزهای‭ ‬خوبی‭ ‬را‭ ‬کنار‭ ‬دوستان‭ ‬و‭ ‬همکارانش‭ ‬داشت‭ ‬و‭ ‬چقدر‭ ‬ناشکری‭ ‬کرده‭ ‬بودند‭. ‬هر‭ ‬روز‭ ‬با‭ ‬لباس‌های‭ ‬تمیز‭ ‬و‭ ‬اتو‭ ‬کشیده‭ ‬به‭ ‬مریض‌ها‭ ‬سر‭ ‬می‌زد‭ ‬و‭ ‬کارهای‭ ‬روزمره‭ ‬را‭ ‬بدون‭ ‬هیچ‭ ‬سختی‭ ‬انجام‭ ‬می‌داد،‭ ‬اما‭ ‬حالا‭ ‬روزهایی‭ ‬که‭ ‬شیفت‭ ‬داشت،‭ ‬از‭ ‬نگرانی‭ ‬و‭ ‬ترس‭ ‬می‌لرزید‭. ‬کار‭ ‬سخت‭ ‬شده‭ ‬بود‭. ‬به‭ ‬علاوه‭ ‬این‭ ‬حجم‭ ‬بیمار‭ ‬بدحال،‭ ‬دلش‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬درد‭ ‬می‌آورد‭. ‬خستگی،‭ ‬استرس،‭ ‬حجم‭ ‬بالای‭ ‬کار‭ ‬همه‌‭ ‬وهمه‭ ‬کلافه‌شان‭ ‬کرده‭ ‬بود‭. ‬به‭ ‬پرونده‌های‭ ‬روی‭ ‬میز‭ ‬نگاه‭ ‬کرد‭. ‬باید‭ ‬به‭ ‬بیماران‭ ‬سالن‭ ‬۴‭ ‬سر‭ ‬می‌زد‭ ‬و‭ ‬اتاق‭ ‬را‭ ‬مرتب‭ ‬می‌کرد،‭ ‬اما‭ ‬رمق‭ ‬نداشت‭. ‬سرش‭ ‬را‭ ‬روی‭ ‬میز‭ ‬گذاشت‭ ‬تا‭ ‬کمی‭ ‬استراحت‭ ‬کند‭. ‬

دقیق‭ ‬نفهمید‭ ‬چقدر‭ ‬خوابیده،‭ ‬سرش‭ ‬را‭ ‬بلند‭ ‬کرد‭. ‬خانمی‭ ‬داشت‭ ‬پرونده‌های‭ ‬روی‭ ‬میز‭ ‬را‭ ‬با‭ ‬احتیاط‭ ‬مرتب‭ ‬می‌کرد؛‭ ‬نتوانست‭ ‬بفهمد‭ ‬کیست‭.‬

ـ‭ ‬وای‭ ‬ببخشید‭ ‬بیدار‭ ‬شدین‭! ‬تو‭ ‬اتاق‭ ‬استراحت‭ ‬براتون‭ ‬چایی‭ ‬دم‭ ‬کردم،‭ ‬یه‭ ‬چای‭ ‬تازه‌دم‭ ‬بخورین،‭ ‬بیسکویت‭ ‬و‭ ‬کیک‭ ‬هم‭ ‬هست،‭ ‬یه‌کم‭ ‬استراحت‭ ‬کنین‭. ‬من‭ ‬به‭ ‬مریض‌ها‭ ‬سر‭ ‬می‌زنم‭. ‬صدای‭ ‬این‭ ‬دختر‭ ‬جوان‭ ‬را‭ ‬نشناخت‭.‬

ـ‭ ‬شما‭ ‬از‭ ‬کدوم‭ ‬بخش‭ ‬اومدین؟‭ ‬ندیدم‌تون‭… ‬دختر‭ ‬همان‌طور‭ ‬که‭ ‬کارها‭ ‬را‭ ‬انجام‭ ‬می‌داد،‭ ‬گفت‭: ‬‮«‬نیروهای‭ ‬جهادی‭ ‬هستیم،‭ ‬تا‭ ‬۵‭ ‬روز‭ ‬مهمان‭…‬‮»‬‭ ‬نگذاشت‭ ‬حرفش‭ ‬را‭ ‬تمام‭ ‬کند‭.‬

ـ‭ ‬نیروی‭ ‬جهادی‭ ‬چیه؟‭ ‬این‭ ‬وضعیت‭ ‬که‭ ‬می‌بینی‭ ‬نیروی‭ ‬متخصص‭ ‬می‌خواد،‭ ‬نه‭ ‬جهادی‭… ‬دختر‭ ‬باحوصله‭ ‬نگاهش‭ ‬کرد‭. ‬نگاهش‭ ‬قوی‭ ‬و‭ ‬مهربان‭ ‬بود‭.‬

ـ‭ ‬متخصص‭ ‬که‭ ‬نیستم،‭ ‬ولی‭ ‬نگران‭ ‬نباشین،‭ ‬دوره‭ ‬دیدم‭… ‬یه‭ ‬کارهایی‭ ‬از‭ ‬دستم‭ ‬برمی‌آد،‭ ‬قبل‭ ‬از‭ ‬اینجا‭ ‬بیمارستان‭ ‬دیگه‌ای‭ ‬بودیم‭… ‬از‭ ‬جا‭ ‬بلند‭ ‬شد‭ ‬و‭ ‬بی‌توجه‭ ‬به‭ ‬اتاق‭ ‬استراحت‭ ‬رفت‭. ‬دختر‭ ‬هم‭ ‬دنبالش‭ ‬راه‭ ‬افتاد‭. ‬دستکش‌هایش‭ ‬را‭ ‬درآورد،‭ ‬دست‌هایش‭ ‬را‭ ‬ضد‭ ‬عفونی‭ ‬کرد‭ ‬و‭ ‬یک‭ ‬چای‭ ‬خوش‌رنگ‭ ‬گذاشت‭ ‬جلوی‭ ‬مریم‭ ‬و‭ ‬گفت‭: ‬‮«‬دیدم‭ ‬مریض‌های‭ ‬سالن‭ ‬۴‭ ‬رسیدگی‭ ‬می‌خوان،‭ ‬با‭ ‬اجازه‌تون‭ ‬پرونده‌هاشون‭ ‬رو‭ ‬آماده‭ ‬کردم،‭ ‬می‌رم‭ ‬یه‭ ‬سری‭ ‬بهشون‭ ‬بزنم‭.‬‮»‬

جوابش‭ ‬را‭ ‬نداد‭ ‬و‭ ‬به‭ ‬چای‌اش‭ ‬خیره‭ ‬شد‭. ‬یک‭ ‬ساعتی‭ ‬گذشت‭. ‬مریم‭ ‬این‭ ‬یک‭ ‬ساعت‭ ‬را‭ ‬وقت‭ ‬داده‭ ‬بود‭ ‬تا‭ ‬دختر‭ ‬جوان‭ ‬جسوری‭ ‬که‭ ‬دم‭ ‬از‭ ‬کمک‭ ‬به‭ ‬بیماران‭ ‬کرونایی‭ ‬می‌زد،‭ ‬خسته‌وکوفته‭ ‬برود‭ ‬دنبال‭ ‬کارش‭.‬

از‭ ‬جا‭ ‬بلند‭ ‬شد‭. ‬به‭ ‬سمت‭ ‬سالن‭ ‬۴‭ ‬که‭ ‬شلوغ‌ترین‭ ‬سالن‭ ‬بود،‭ ‬راه‭ ‬افتاد‭.‬

جلوی‭ ‬در‭ ‬خشکش‭ ‬زد‭. ‬ملحفه‌ها‭ ‬عوض‭ ‬شده‭ ‬بود‭. ‬چند‭ ‬نفری‭ ‬که‭ ‬نیاز‭ ‬به‭ ‬اکسیژن‭ ‬و‭ ‬سرم‭ ‬و‭ ‬مسکن‭ ‬داشتند‭ ‬و‭ ‬آن‌قدر‭ ‬قیل‭ ‬و‭ ‬قال‭ ‬راه‭ ‬انداخته‭ ‬بودند،‭ ‬در‭ ‬سکوت‭ ‬استراحت‭ ‬می‌کردند‭ ‬و‭ ‬دختر‭ ‬جوان‭ ‬داشت‭ ‬به‭ ‬پیرزن‭ ‬بدحالی‭ ‬با‭ ‬کلمات‭ ‬محبت‌آمیز‭ ‬غذا‭ ‬می‌داد‭. ‬سالن‭ ‬آرام‭ ‬و‭ ‬مرتب‭ ‬بود،‭ ‬مثل‭ ‬روزهای‭ ‬اول‭ ‬بیماری‭ ‬که‭ ‬انرژی‭ ‬داشتند‭ ‬و‭ ‬کم‭ ‬نیاورده‭ ‬بودند‭.‬

به‭ ‬سمت‭ ‬دخترک‭ ‬رفت‭ ‬و‭ ‬بی‭ ‬مقدمه‭ ‬پرسید‭: ‬‮«‬گفتی‭ ‬از‭ ‬کجا‭ ‬شما‭ ‬رو‭ ‬فرستادن؟‮»‬

دختر‭ ‬همان‌طور‭ ‬که‭ ‬قاشق‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬طرف‭ ‬پیرزن‭ ‬می‌گرفت،‭ ‬جواب‭ ‬داد‭: ‬‮«‬از‭ ‬طرف‭ ‬جایی‭ ‬نیست،‭ ‬شما‭ ‬فکر‭ ‬کنید‭ ‬گروه‭ ‬جهادی‭ ‬ما‭ ‬عیدیِ‭ ‬عید‭ ‬غدیره‭…‬‮»‬

آرامشی‭ ‬سرتاپای‭ ‬مریم‭ ‬را‭ ‬گرفت‭. ‬زیر‭ ‬لب‭ ‬زمزمه‭ ‬کرد‭: ‬‮«‬عیدیِ‭ ‬عید‭ ‬غدیر‭…‬‮»‬‭ ‬و‭ ‬لبخند‭ ‬زد‭.‬

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید