شکرگزار

0
94

برای شنیدن صوتی این مطلب؛فایل اول را پخش کنید. شما می‌توانید دیگر نسخه صوتی‌ها را در همین‌جا و یا پست اختصاصی مربوط به هرکدام، بشوید.

ماسکم را با ترس و لرز روی صورتم محکم کردم. دستکش‌های پلاستیکی‌ام را هم چک کردم تا مبادا هیچ ویروسی به آن نفوذ کند. آرام ولی با استرس وارد داروخانه شدم.باید کرم ضدآفتاب مخصوصم را پیدا می‌کردم، وگرنه باز هم لکه‌هایی که با لیزر و درمان‌های جورواجور پاک شده بودند، برمی‌گشتند.
داخل صف این‌پا و آن‌پا کردم. اگر مجبور نبودم حتی از دومتری داروخانه رد هم نمی‌شدم. نوبتم که شد، متصدی بداخلاق داروخانه با چشم‌های گردشده نگاهم کرد و گفت: «می‌دونی چند وقته دیگه این مارک نمی‌آد تو ایران؟ اگه جایی پیدا کنی قیمتش ده برابر شده!»
با حرص و عصبانیت طوری که بشنود گفتم: «خدا رو صد هزار مرتبه شکر! الان ما باید چه خاکی به سرمون کنیم؟» جوابم را نداد و مشغول بقیه مشتری‌ها شد. خودم را کنار کشیدم و با ناامیدی به سمت در خروجی رفتم.
از اینکه از چهارمین داروخانه هم دست خالی برمی‌گشتم، عصبانی بودم و به هر چه باعث شده بود کرم را پیدا نکنم، بدوبیراه می‌گفتم. جلوی در، پیرمرد لاغر اندامی جلویم را گرفت. نسخه‌اش را به طرفم گرفت و نفس‌زنان خواست تا از داروخانه موجودی دارو را بپرسم.
چهره‌اش من را یاد پدربزرگم می‌انداخت. نسخه را نشان دادم و منتظر شدم تا مثل آهوی گریزپایی از آنجا فرار کنم. داروخانه‌چی با مهربانی عجیب و غریبی نگاهم کرد، انگار می‌خواست بداخلاقی چند دقیقه پیش را جبران
کند.
ـ ببین، این داروهای سرطان رو فقط دو سه‌تا داروخونه دارن، ما تا دیروز داشتیم، اما این اطراف گیرت نمی‌آد. تحریم شده، نمی‌آد دیگه…
خشکم زد. نمی‌دانستم جواب پیرمرد را چه بدهم. فقط آرزو کردم کاش نشنیده باشد. برگشتم تا دفترچه‌اش را تحویل بدهم. پیش از اینکه حرفی بزند، گفتم: «نداشتن پدر جان، تا دیروز داشتن‌ها، ولی خب…»
نگاهم کرد و لبخند زنان گفت: «خدا رو شکر، شاید یکی از من محتاج‌تر بوده، دیروز قسمت اون شده، خدا بزرگه، حالا پیدا می‌شه ایشالا…» از این حرفش لذت بردم. ته دلم امیدوار بودم از بیماری‌اش چیزی نداند. از روی دلسوزی چند قدمی با او همراه شدم. دستش را گرفتم و از جوی باریک جلوی داروخانه رد شدیم. با خنده محبت‌آمیزی تشکر کرد، اما انگار حرفی ته گلویش مانده باشد، بی‌مقدمه رفت سر اصل مطلب:
ـ نه اینکه به فکر خودم باشم‌ ها، من از خدا عمر باعزت گرفتم 68 سال. خدا رو شکر. الان هم اگه می‌خواد اینجوری من‌رو ببره، چه اشکال؟ من کی باشم که اعتراض کنم؟ اما یه نوه دارم، پدر نداره، می‌خوام اون‌رو به سروسامون برسونم و بعد سرم رو بذارم زمین، گرچه من کاره‌ای نیستم و اون هم خدایی داره، ولی…
چند دقیقه‌ای با هم حرف زدیم. از خودم و حرف‌هایی که به خاطر یک ضدآفتاب ساده در دلم زده بودم، خجالت‌زده شدم. همان چند دقیقه هم‌صحبتی با پیرمرد، معنای زیبای شکرگزاری را برایم روشن کرده بود.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید