سردار دل ها

0
111

برای شنیدن صوتی این مطلب؛فایل هشتم را پخش کنید. شما می‌توانید دیگر نسخه صوتی‌ها را در همین‌جا و یا پست اختصاصی مربوط به هرکدام، بشوید

روایتی به نقل از یکی از مدافعان حرم در سوریه از آخرین ساعات زندگی سردار «قاسم سلیمانی». این روایت مربوط به روز پنج‌شنبه 12 دی 1398 است. «در باز می‌شود و فرمانده بزرگ جبهه مقاومت وارد می‌شود. با همان لبخند همیشگی با یکایک افراد احوال‌پرسی می‌کند و می‌گوید: «همه بنویسن، هرچی می‌گم رو بنویسین» همیشه نکات را می‌نوشتیم، ولی حاجی این بار تأکید بر نوشتن کل مطالب داشت. از منشور پنج ‌سال آینده، از برنامه تک‌تک گروه‌های مقاومت در پنج‌ سال بعد، از شیوه تعامل با یکدیگر، سابقه نداشت این حجم مطالب برای یک‌ جلسه. در وقت کار و جلسات بسیار جدی است، اما آن روز این‌گونه نبود، زیکی گفت: حاجی اوضاع عراق خوب نیست، «فعلا نرین» حاج‌قاسم با لبخند گفت: «می‌ترسین شهید بشم» «شهادت که افتخاره». «رفتن شما برای ما فاجعه‌ است، حاجی هنوز با شما خیلی کار داریم.» خیلی آرام و شمرده‌شمرده گفت: «میوه وقتی می‌رسه باغبان باید بچیندش، میوه رسیده اگر روی درخت بمونه پوسیده می‌شه و خودش میفته» بعد نگاهش را بین افراد چرخاند و با انگشت به بعضی‌ها اشاره کرد؛ اینم رسیده‌ است، اینم رسیده‌ است…»

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید