داستان هفته ۹۶۲ – نبات

0
61

برای شنیدن صوتی این مطلب؛فایل هفتم را پخش کنید. شما می‌توانید دیگر نسخه صوتی‌ها را در همین‌جا و یا پست اختصاصی مربوط به هرکدام، بشوید.

منیرخانم دور تا دور سفره عقد را تور سفید گذاشت و با احتیاط دوخت. شکوفه، دخترخاله مریم هم داشت وسایل سفره را آماده می‌کرد. مادر و خاله و آبجی معصومه با برادر بزرگش جلسه گذاشته بودند و مدام از هم نظرخواهی می‌کردند. فرزانه، اما خیلی مضطرب و نگران بود. انگار نه انگار قرار بود سرسفره عقد بنشیند و بالأخره بعد از دوماه جواب مسعود را بدهد. برای انجام هیچ کاری دل و دماغ نداشت. دیروز با محبوبه دوست صمیمی‌اش حرف زد، اما در مقابل آن ‌همه حرف فقط شنیده بود که به روزهای خوب آینده نگاه کند، به مراسم و لباس سپید و نقل و شیرینی!
چطور به اینها فکر می‌کرد وقتی پدرش نبود؟ چطور می‌توانست لباس زیبای عروس بپوشد و پدرش را کنار خودش نبیند؟ همه از ارتباط عمیق فرزانه و پدر خبر داشتند، پس چرا کسی حرفی نمی‌زد؟ چرا کسی دلداری‌اش نمی‌داد؟ دلش برای نوازش‌های بابا تنگ شده
بود.
بلند شد و از کنار آینه و شمعدانش ریسه‌های سپید را به دست اکرم خانم سپرد. چرخی در اتاق‌ها زد و همین که متوجه شد کسی حواسش نیست، روبه‌روی عکس بابا نشست. بغض داشت خفه‌اش می‌کرد. آرام و بی‌صدا اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: «فقط سر عقد من نباید باشی؟ دلم تنگ شده، من الان به تو نیاز دارم، تو رو می‌خوام، می‌خوام تو کنار سفره عقد من باشی…»
اکرم خانم و شکوفه داشتند درباره کاسه نبات حرف می‌زدند و بین حرف‌های‌شان فرزانه را صدا می‌کردند. دلش نمی‌خواست ذوق هیچ‌کس را خراب کند. همانجا دراز کشید و خودش را به خواب زد.
مادر که با صدای اکرم خانم از اتاق بیرون آمده بود، نگاهش به گوشه اتاق نشیمن افتاد و فرزانه را دید. باور کرد که خوابیده، آرام ملحفه‌ای رویش انداخت و همان‌طور که به سمت اتاق می‌رفت، آهسته گفت: «اکرم خانم جون، فرزانه خوابش برده بچه‌ام… صداش نکن، چند روزه درست و حسابی نخوابیده، الان خودم می‌آم هرچی خواستی برات پیدا می کنم و بهت می‌دم…»
فرزانه نفس راحتی کشید و آرام زیر ملحفه‌ای که بوی پدرش را می‌داد چشم‌هایش را بست. اصلا همه‌جای خانه بوی بابا را می‌داد از بس که عطر گل محمدی دوست داشت.
چشم‌هایش گرم شدند. صدای بابا توی گوشش طنین انداخت: «فرزانه، بابا، پاشو این کاسه نبات‌رو از من بگیر تا نشکسته، از حاج اکبر قناد گرفتم، سیده دستش خوبه. پاشو بذارش سر سفره، پاشو بابا…»
از خواب پرید. هراسان، ولی خوشحال! نگاهی به عکس بابا انداخت. لبخند و اشک صورتش را پوشانده بود. لباس پوشید، چادرش را روی سرش انداخت و از اتاق که خیلی زیبا تزئین شده بود، گذشت و به حیاط رسید. اکرم خانم سراسیمه و هاج و واج دنبالش دوید.
ـ فرزانه جون کجا؟
فرزانه لبخندی از سر شوق به او هدیه کرد.
ـ دارم می‌رم از حاج‌اکبر قناد کاسه نبات بگیرم. سیده، دستش خوبه.
و از خانه بیرون رفت.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید