جایگاه ابدی

0
105

برای شنیدن صوتی این مطلب؛فایل هشتم  را پخش کنید. شما می‌توانید دیگر نسخه صوتی‌ها را در همین‌جا و یا پست اختصاصی مربوط به هرکدام، بشوید.

عبدالمطلب‭ ‬با‭ ‬تعدادی‭ ‬از‭ ‬دوستانش‭ ‬به‭ ‬زیارت‭ ‬گلزار‭ ‬شهدا‭ ‬رفت‭. ‬سر‭ ‬قبر‭ ‬پسرعمویش‭ ‬نشست،‭ ‬بعد‭ ‬با‭ ‬زبان‭ ‬اشاره‭ ‬سعی‭ ‬کرد‭ ‬چیزی‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬رفقایش‭ ‬بفهماند‭. ‬رفقا‭ ‬گفتند‭: ‬‮«‬چی‭ ‬میگی‭ ‬بابا؟»مثل‭ ‬همیشه،‭ ‬زیاد‭ ‬توجه‭ ‬نکردند‭. ‬وقتی‭ ‬دید‭ ‬دوستانش‭ ‬متوجه‭ ‬نمی‌شوند،‭ ‬کنار‭ ‬قبر‭ ‬غلامرضا،‭ ‬روی‭ ‬خاک‮ ‬با‭ ‬انگشتش‭ ‬قبر‮ ‬کشید و‭ ‬رویش‭ ‬نوشت‭ : ‬‮«‬شهید‭ ‬عبدالمطلب‭ ‬اکبری‮»‬‭ ‬با‭ ‬همان‭ ‬زبان‭ ‬گنگش‭ ‬گفت‭: ‬‮«‬نگاه‭ ‬کنی‭.‬‮»‬همه‭ ‬خندیدند‭ ‬و‭ ‬گفتند‭: ‬‮«‬آره‭ ‬بابا‭! ‬نگهش‭ ‬داشتن‭ ‬واسه‭ ‬تو‭!‬‮»‬‭ ‬واقعا‭ ‬کسی‭ ‬جدیاش‭ ‬نگرفت‭. ‬عبدالمطلب‭ ‬که‭ ‬دید‭ ‬همه‭ ‬دارند‭ ‬میخندند،‭ ‬مثل‭ ‬همیشه‭ ‬ساکت‭ ‬شد‭ ‬و‭ ‬رفت‭ ‬توی‭ ‬لاک‭ ‬خودش‭.‬‮ ‬سرش‭ ‬را‭ ‬انداخت‭ ‬پایین،‭ ‬نگاهی‭ ‬به‭ ‬نوشتههای‭ ‬خاکیاش‭ ‬انداخت‭ ‬و‭ ‬با دست‭ ‬پاک‌شان‭ ‬کرد‭. ‬فردای‭ ‬همان‭ ‬روز‭ ‬رفت‭ ‬جبهه،‭ ‬حدودا‭ ‬ده‭ ‬روز‭ ‬بعد‭ ‬هم‭ ‬جنازهاش‭ ‬برگشت‭. ‬بعد‭ ‬از‭ ‬پایان‭ ‬مراسم‭ ‬خاکسپاری،‭ ‬یواش‌یواش‭ ‬یادشان‭ ‬آمد‭ ‬عبدالمطلب‭ ‬را‭ ‬درست‭ ‬همان‭ ‬جایی‭ ‬دفن‭ ‬کرده‭ ‬بودند‭ ‬که‭ ‬ده‭ ‬روز‭ ‬پیش‭ ‬با‭ ‬انگشت‭ ‬نشان‭ ‬داده‭ ‬بود‭.‬

به‭ ‬نقل‭ ‬از‭ ‬دوست‭ ‬شهید

‮«‬عبدالمطلب‭ ‬اکبری‮»‬‭ ‬در‭ ‬روستای‭ ‬‮«‬شهیدآباد‮»‬‭ ‬از‭ ‬توابع‭ ‬شهرستان‭ ‬خرم‌بید‭ ‬استان‭ ‬شیراز‭ ‬متولد‭ ‬شد‭. ‬جوانی‭ ‬ناشنوا‭ ‬که‭ ‬در‭ ‬زمان‭ ‬جنگ‭ ‬در‭ ‬جبهه‭ ‬مکانیک‭ ‬بود‭. ‬این‭ ‬شهید‭ ‬در‭ ‬بخشی‭ ‬از‭ ‬وصیتنامه‭ ‬سوزناک‭ ‬خود‭ ‬می‌نویسد‭: ‬‮«‬یک‭ ‬عمر‭ ‬هرچه‭ ‬گفتم‭ ‬به‭ ‬من‭ ‬خندیدند‭ ‬و‭ ‬به‭ ‬شوخی‭ ‬گرفتند‭. ‬یک‭ ‬عمر‭ ‬کسی‭ ‬را‭ ‬نداشتم‭ ‬که‭ ‬با‭ ‬او‭ ‬حرف‭ ‬بزنم،‭ ‬خیلی‭ ‬تنها‭ ‬بودم؛‭ ‬اما‭ ‬حالا‭ ‬که‭ ‬رفتم‭ ‬بدانید‭ ‬هرروز‭ ‬با‭ ‬امام‭ ‬زمان‭(‬عج‭) ‬حرف‭ ‬میزدم‭. ‬آقا‭ ‬خودش‭ ‬به‭ ‬من‭ ‬گفت‭ ‬تو‭ ‬شهید‭ ‬می‌شوی‭ ‬و‭ ‬جای‭ ‬قبرم‭ ‬را‭ ‬هم‭ ‬به‭ ‬من‭ ‬نشان‭ ‬داد‭. ‬جایگاه‭ ‬ابدی‌ام‭ ‬را‭…‬‮»‬

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید