برکت

0
293

غصه تمام دلش را گرفته بود. خودش و خانواده‌اش در این آلونک ۶۰ متری جا نمی‌شدند، چه برسد به اینکه پدر پیر و زمین‌گیرش هم به آنها اضافه شود. چاره‌ای نداشت. برادر کوچکش توانایی جمع کردن خودش را هم نداشت و همواره سبب دردسر می‌شد. خواهرش هم که ازدواج کرده بود.
حالا پدر پیرشان پس از سکته و یک ماه بستری شدن، با تنی که دیگر توان تکان دادنش را از دست داده بود، نیاز به مراقبت و رسیدگی داشت. در این شرایط احمد مانده بود و کوهی از مشکلات…
خرج دوا و دکتر و نگهداری و رسیدگی به کنار، جواب دو ماه کرایه‌ عقب افتاده را چه می‌کردند. از همه بدتر دیدن پدر زحمت‌کشش در این حال بود.
کارهای ترخیص که انجام شد، به خانه تلفن زد. خداروشکر نرگس زن خوبی بود و همیشه کمک حال احمد بود. اصلاً اگر نرگس نبود، چه کسی با احمد در این شهر غریب و مشکلات کم و زیاد می‌ساخت؟همان‌طور که پدرش را با سختی بسیار از پله‌ها بالا می‌برد، با خودش دعا می‌کرد که کسی از همسایه‌ها با خبر نشود…
خانه‌ را بوی اندوه پر کرده بود. دوقلوها باورشان نمی‌شد که پدربزرگ شوخ‌طبع‌شان، همان مرد نحیف و لاغری باشد که بدون تحرک روی تخت افتاده بود.
چاره‌ای نبود. با خودش قرار گذاشت از فردا بیشتر کار کند. با موتور هم می‌شد مسافر جابه‌جا کرد و مشکلات مالی را کاهش داد. باید همه‌ کارهای خانه و پدرش را به نرگس می‌سپرد و خودش تا می‌توانست کار می‌کرد.
کنار پدرش روی تخت دراز کشید. قلبش به درد آمد. بغضش را خورد و آرام در گوش پیرمردی که سال‌ها زحمتش را کشیده بود و حالا بیهوش بود، گفت: «بابا اگه از کار و خستگی بمیرمم نمی‌‌ذارم آب تو دلت تکون بخوره!»
نرگس در اتاق را باز کرد و همراهش بچه‌ها داخل آمدند.
ـ احمد! صابخونه اومده دم در، نمی‌دونم چکار داره…
با اضطراب از جا پرید. قول چند روز دیگر را باید می‌داد؟ تا دم در اگر چه چند قدم بیشتر نبود؛ اما هزار فکر به سرش زد.آقای شاکر با دو سه نفر از همسایه‌ها لبخند به لب، پشت در منتظر بودند.
ـ احمد آقا سلام بابا چطوری؟ اومدیم یه سری به پدرت بزنیم، مرخص شد به سلامتی؟
احمد با اکراه به داخل خانه دعوت‌شان کرد. دلداری‌های‌شان کمی اضطرابش را گرفت. چایی را خورده، نخورده، بلند شدند. همسایه‌ها که رفتند، آقای شاکر دم در احمد را کنار کشید و آرام گفت: «پسرم نگران قضیه‌ کرایه خونه نباش! من همین که دیدم حاجی رو با چه تلاشی از پله‌ها بالا بردی به خدا به پدرت که بی‌حرکت تو اتاقه، حسودیم شد. کم پسری مثل تو پیدا می‌شه. الآن بچه‌های من کجان، از عید تا حالا اگه تو دیدیشون منم دیدم. غصه‌ پول رو نخور هر وقت دست و بالت باز شد کرایه رو می‌دی، منم که الآن نیاز ندارم. تو برکت آوردی توی خونه‌ات. همه چی روبه‌راه می‌شه…»

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید