اعلام برائت از روش اجداد

به مناسبت بیست‌وپنجم ربیع‌الثانی، سالروز کناره‌گیری معاویه دوم فرزند یزید از خلافت مسلمین

0
443


در صلح‌نامه امام حسن‌مجتبی(ع) قرار بر این شد که معاویه قدرت را به دست بگیرد به شرط آنکه پس از او امام حسن(ع) قدرت را بازپس‌گیرد. همچنین معاویه حق ندارد کسی را به جانشینی خود انتخاب کند؛ اما معاویه نه تنها به این بند از صلح‌نامه اعتنا نکرد؛ بلکه دیگر مفاد را هم انجام نداد.
سرانجام معاویه در سال ۶۱ هجری مرد و میراثی سیاه و ظالمانه را از خود برجای گذاشت، اما یزید ‌را همراه با توصیه‌هایی برای حفظ قدرت به جانشینی خود معرفی کرد و اولین خلیفه‌ای بود که مانند سلاطین خلافت را موروثی کرد. یزید سه سال اول خلافت خود را به کشتار مسلمانان اختصاص داد و هشت ماه پس از آن با خیال آسوده مشغول خوشگذرانی شد تا اینکه در ربیع‌الاول سال ۶۴ هجری در ۳۹ سالگی به قتل رسید و حکومت ظالمانه و جائرانه و عیاشانه او پایان یافت.
فرزند یزید به نام معاویه در ماه هشتم از سال ۶۴ هجری جانشین پدر شد. سن معاویه دوم از ۱۸ تا ۲۳ سالگی آمده، که گویا به اجبار پدرش یزید و بیعت با مردم به خلافت مسلمین منصوب شد.(انساب‌الاشراف، ج ۵، ص ۳۵۶) زمان خلافت او را از چهل روز تا چند ماه اعلام کرد‌ه‌اند.(تاریخ خلیفه‌بن‌‌خیاط، ص ۱۹۶)
یزید معاویه دوم را به استادی سپرد تا علوم قرآنی و اسلامی و همچنین سنت پیامبر گرامی اسلام(ص) را فرا بگیرد. یزید ناخواسته فرزند خود را به «عمرالمقصوص»، استاد توانا و محب اهل بیت(ع) و روشن ضمیر سپرد. عمرالمقصوص همه تعالیم اسلامی را بر محور آموزه‌های اصیل نبوی و علوی به معاویه دوم تعلیم داد، تاجایی‌که محبت پیامبر(ص) و فرزندانش در قلب او جوانه زد و در کمترین زمان به درختی تنومند تبدیل شد.
«ابن‌حجر عسقلانی» می‌گوید: «معاویه دوم که مردی شایسته و صالح بود، به اجبار به عنوان خلیفه انتخاب شد و به دلیل آنکه بیمار بود، در امر خلافت هیچ دخالتی نداشت.» معاویه دوم روزی مردم را در مسجد شام جمع و به آنها توصیه کرد تا گرد امام زین‌العابدین(ع) جمع شوند و از او به عنوان امام برحق و خلیفه حقیقی‌شان اطاعت و از عمل نیاکانش دوری کنند.(حبیب‌السیر، ج ۲، ص ۱۳۱) یعقوبی در کتاب خود گزارش می‌کند که معاویه دوم در خطبه‌اش گفته است: «‌ای مردم، ما به‌وسیله شما امتحان شدیم و شما به ‌وسیله ما و از آنکه ما را خوش ندارید و از ما بدگویی می‌کنید بی‌خبر نیستیم. همانا نیای من معاویه‌بن‌ابوسفیان با کسی در امر خلافت به نزاع پرداخت که در خویشاوندی با پیامبر خدا(ص) از او سزاوارتر و در اسلام از او شایسته‌تر بود، کسی که پیشرو مسلمانان بود و اول مؤمنان و پسر عموی پیامبر پروردگار جهانیان و پدر فرزندان خاتم پیمبران(ص) بود.» او درباره معاویه اول می‌گوید: «جد من نسبت به شما گناهانی مرتکب شد که می‌دانید و شما هم با او چنان رفتار کردید که انکار ندارید، تا مرگش فرارسید و در گرو عمل خویش گرفتار آمد. سپس پدرم را عهده‌دار حکومت ساخت با اینکه از او امید خیر نمی‌رفت، پس بر مرکب هوس نشست و گناه خود را نیکو شمرد و امیدش بسیار شد. لیکن آرزو به دستش نیامد و اجل دست او را کوتاه ساخت، نیرومندی او به انجام رسید و مدت او سرآمد و در گورش گرفتار گناه و اسیر بزه‌کاری خویش گردید.» معاویه دوم سپس گریه کرد و گفت: «ناگوارترین چیزها بر ما آن است که بدمردن و به رسوایی بازگشتن او را می‌دانیم، چه او عترت پیامبر(ص) را کشت و حرمت را از میان برد و کعبه را سوزانید و من آن نیستم که امر شما را به عهده گیرم و مسئولیت‌های شما را تحمل کنم، اکنون خود دانید و خلافت خود، به خدا قسم اگر دنیا غنیمت است، ما بهره‌ای از آن بردیم و اگر هم خسارت است آل ابوسفیان را هم‌ آنچه از آن به دست آورده‌اند، بس است.»(تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۵۴)
«ابن اثیر» در «الکامل» می‌نویسد، معاویه دوم روز جمعه‌ای مردم را جمع کرد و گفت: «مردم من در اداره امر خلافت ناتوانم، به ‌دنبال جانشینی هستم که پیدا نشد، خواستم گروهی شش نفره را مأمور پیدا کردن خلیفه ‌کنم که آن هم نشد. خودتان فردی را انتخاب کنید.» به او گفتند: کاش خودت فردی را معرفی می‌کردی؛ او گفت: «سختى و گناه آن را توشه خود و شيرينى آن را براى اميه نمى‌گذارم.»(الكامل، ج ۴، ص ۱۳۰)
ظاهراً در همین مجلس بود که مروان حکم گفت: شورایی برای انتخاب خلیفه انتخاب کن. اما معاویه دوم گفت: «در این مورد هیچ مسئولیتی قبول نمی‌کنم». مروان اولین نفری بود که در عرض ارادت معاویه دوم به اهل بیت(ع) و معرفی امام سجاد(ع) به عنوان امام بر حق ضرر می‌کرد؛ زیرا در طول سالیان متمادی مشغول تحریک خلفا برای انجام رفتارهای غیر اسلامی و سلطنت‌طلبانه و تحت فشار قرار دادن مسلمانان و محبان اهل بیت(ع) و بذل و بخشش بیت‌المال به دوستان و نزدیکان خود بود. بنابراین از حضور معاویه دوم و طرز تفکر او به شدت می‌ترسید.
برخی محققان صرفاً به دلیل این توصیه و خطبه‌ای که خواند، او را شیعه دانستند.(مجالس‌المؤمنین، ج ۲، ص ۲۵۲) اما استدلال آنها آنچنان قوی نیست. نقل دیگری وجود دارد که می‌گوید: علت دوری معاویه دوم از خلافت، پند گرفتن از حرف کنیزی عنوان می‌شود که می‌گفت: پادشاهی چه ارزشی دارد؟! او یا تلاش دارد وظایفش را به خوبی انجام دهد، که لذت و قرار از او گرفته خواهد شد یا آنکه اسیر شهوات خویش ‌شده و حقوق مردم را ضایع کرده و شکر قدرتش را به‌جا نمی‌آورد که جایگاهش آتش دوزخ خواهد بود.(عده الداعی، ص ۱۲۴)
درباره مرگ معاویه هم اختلاف است. عده‌ای گفته‌اند مریض شد و از دنیا رفت.(فتوح‌البلدان، ج ۱، ص ۲۷۰) ابن اثیر و برخی دیگر می‌گویند که او را با سم مسموم كرده‌اند.(الکامل، ج ۴، ص ۱۳۰) در هر صورت در سال ۶۴ هجری و در ۲۱ سالگی درگذشت (الاختصاص، ص ۱۳۱) و در شهر دمشق مدفون شد. برخی از نقل‌های دیگر هم وجود دارد که می‌گوید شبانه به خوابگاه او رفتند و او را کشتند. مروان که پس از مرگ یزید با همسر او، یعنی مادر معاویه دوم ازدواج کرده بود و ظاهراً به او دستور داده که پسرت معاویه را مسموم کن تا بمیرد، به خلافت رسید تا خود و فرزندانش حدود ۹۰ سال سلسله بنی‌مروان را راه‌اندازی کنند.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید